نمیخواهم، برو!
نقشی به جا مانده از تو بر خاطرات کودکیم بهتر از سنگینی هر لحظه ی بزرگیت بر زندگیم است.
آن روزها جوان بودیم و خام. حالا هم اگر تو نپخته ای، من نمی توانم بسوزم...
.
.
.
در صبح آشنایی شیرینمان، تو را
گفتم که "مرد عشق نئی" باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم
میخواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟