وقتی که میخواهم عمیقتر کام بگیرم سرفه امانم نمی دهد. تمام داشته هایم پوچ شده است. در عمق نگاه تنها می مانم و معلق. گز گز خاطره ها تک تک اندام هایم را به من یادآوری می کند. دلم می خواهد فریاد بزنم اما صدایم را پیش قضاوتهای تو جا گذاشته ام. دلم می خواست لبخند بزنم اما لبهایم احتیاط را آموختند تا متهم نشوند.
اگر فرصتی دست میداد دستهایت را در دستهایم میگرفتم و دل به چشمانت می دوختم تا بدانی که تمام داشته هایم پوچ شده است.
افسوس که آخرین وداع را حتی تا ابد از ما گرفتی و آخرین بوسه را...
چه نا تمام تمام شد ...