عزممان را جزم کرده ایم دیگر ننالیم !!!
نالش بس است! برو فکر آب و نون باش که یه فایده ای داشته باشه!
همون! واقعاً تلاشم تحسین برانگیزه!!!
خلاصه! جونم براتون بگه از سوتی های خموش ! :
آخه آدم کله ی سحر ساعت ۷ صبح به آقای مدیر مدرسه که با چشمای پف کرده و موهای ژولیده جلوش سبز میشه میگه خسته نباشید؟!! خموش مموش!! حالا سوتی دادی٬ دیگه نمی خواد درستش کنی! آخه آدم بعد از این حرف سرفه میکنه بعد میگه : اِ !! منظورم اینه که صبح بخیر ؟!!! آخه این واقعاً درسته؟! حالا دیگه با این سلام کردنت برو بمیر و بی خیال خداحافظی شو!! آخه آدم همون روز ساعت ده صبح به همون آقای مدیر موقع خداحافظی میگه شبتون بخیر ؟!!!
بدین وسیله از تمامی معلمان عزیزی که دنبال کار هستن دعوت میشه منتظر اخراج سریع الوقوع من بمونن!!
از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است...
یه جایی توی این شهر بزرگ٬ گذارم افتاد به یه خونه ی کوچیک و قشنگ که روی دیوارش یه تقویم نصب شده بود و روی اون تقویم یه جمله ای نوشته بود که لالم کرد : (( در چنین دوران زشتی٬ تنها اعتراض حقیقی زیبائیست ... ))
همیشه پشت ظاهر هر قضیه ای یه چیزی هست که باید خوب چشماتو باز کنی تا ببینیش ولی حتی وقتی دیدیش هم نباید مطمئن باشی که اون حقیقته ...
حقیقت اون خدائیه که درون توئه و به تو حق انتخاب میده و از انتخابت حمایت میکنه ... اشتباه یه حقیقت بشریه اما گردن کس دیگه انداختنش هرگز قابل قبول نیست ...
وقتی می خوائی از چیزی فرار کنی حتی شاید حاضر باشی خودتو توی کثافت غرق کنی اما اون نباشه ... نمی گم راه درستیه ولی خیلیا انتخابش می کنن. مهم اینه که کثافتا بهت نخشکن! که تا دیر نشده بشوریشون و از نو شروع کنی. چون تو هنوز اینجائی و ماموریتت ناتموم ...