.: بشنو از اين خموش :.

... هرچند من نديده ام اين كور بي خيال ، اين گنگ شب كه گيج و عبوس است،خود را به سحر نزديك تر كند، ليكن شنيده ام كه شب تيره - هرچه هست - آخر ز تنگه هاي سحرگه گذر كند... زين روي در ببسته به خود رفته ام فرو در انتظار صبح... فرياد اگرچه بسته مرا راه بر گلو ، دارم تلاش مي كنم تا نكشم از جگر خروش. اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته ام ، بنشسته ام «خموش» وز اشك گرچه حلقه به دو ديده بسته ام، پيچم به خويشتن كه نريزد به دامنم

 

وبلاگهاي خواندني

 

کافه روز

کسوف

ورطه

خلاصه ی من

آنهايي كه هستند و آنهايي كه رفتند

کوچه باغ آرزو

خواهم نوشت

باران شبانه

fekr-e-aram

تنهايی مبهم

كلبه كوچولوي من

بازي زندگي

در اين روز بي امتياز تنها مگر يکي کودک بودن

 

آمار وبلاگ

 

 


جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩

بهت زده ام، همین ...

 

وقتی که میخواهم عمیقتر کام بگیرم سرفه امانم نمی دهد. تمام داشته هایم پوچ شده است. در عمق نگاه تنها می مانم و معلق. گز گز خاطره ها تک تک اندام هایم را به من یادآوری می کند. دلم می خواهد فریاد بزنم اما صدایم را پیش قضاوتهای تو جا گذاشته ام. دلم می خواست لبخند بزنم اما لبهایم احتیاط را آموختند تا متهم نشوند.

اگر فرصتی دست میداد دستهایت را در دستهایم میگرفتم و دل به چشمانت می دوختم تا بدانی که تمام داشته هایم پوچ شده است.

افسوس که آخرین وداع را حتی تا ابد از ما گرفتی و آخرین بوسه را...

چه نا تمام تمام شد ...

خموش




دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

برای مغرورترین ابله موجود ...

 

آسوده بخواب با این خیال خام که همراه منی!

سرمای راه مرا بیدار نگه داشته ...

خموش




سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩

من و اینهمه تو ...

 

نمیخواهم، برو!

نقشی به جا مانده از تو بر خاطرات کودکیم بهتر از سنگینی هر لحظه ی بزرگیت بر زندگیم است.

آن روزها جوان بودیم و خام. حالا هم اگر تو نپخته ای، من نمی توانم بسوزم...

.

.

.

در صبح آشنایی شیرینمان، تو را

گفتم که "مرد عشق نئی" باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم

میخواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟

 

خموش




شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

چه غریبه!

 

مانده ام! درگیر و منتظر. ترسهایم را که پشت سر می گذارم تازه میرسم به تو و خاطره هایت و زخمی که هنوز هم خیس است. می خواهم. بودن را، زیستن را، تو را و من را. ولی کودک رمیده ای زوزه کشان خود را به دامنم می افکند و فریادها سر میدهد و می گریزد. از من، از اویی که بودی، از خوشی ها حتی!

تنها بودن درد نیست، تنهایی کشیدن مرگ است. نمی دانم آمدنت را جشن بگیرم یا ترس کهنه ام را به سوگ بنشینم. زندگی از همان روزی که رفتی مرا محکوم کرد. به تنهایی، به حسرت، به حبس در زندان تن و به ترس.

و اکنون بار دیگر تویی و من و فاصله ها در میان... عمق نگاهت از من دور است، پاهایت دوان به سویی دیگرند و راهها به زور یکی است و من چه سخاوتمند شدم!

گیج و مبهوت پیش می روم که جا نمانم. فقط همین! خیلی وقتها از خودم تعجب می کنم. از این که هستم، از این که لبخند می زنم، نفس می کشم و عاشقم...

حالا می فهمم که خدا چنگ و دندان را برای چه داد! ولی باز هم غریبانه خودم را نگاه می کنم که مبهوت ایستاده ام و از چنگ و دندانم استفاده ای نمی کنم جز خراشیدن روح خسته ام.

دیگر خودم را نمی شناسم و همچون مسافری که راهی سرزمینی است در ناکجا، خود را بدرقه می کنم و تو حتی دستی هم نکان نده. او تو را درک میکند!

خموش




جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸

یه ایست کوچولو ...

 

چقدر خسته ام، چقدر دلم تنگ است. چقدر می گریزم از سال نو و نگاه نو و سلام نو و هر آنچه نو است.

چقدر فراموش کرده ام تمام کهنگی ها را و می گریزم از بوی گند نویی که از بوی کپک کهنگی ها هم گند تر است.

چقدر اینجا تنگ تر شده است، چقدر آدمها احمق تر شده اند، چقدر من بی مصرف تر شده ام ...

چقدر جایمان خالی است به خدا! چقدر جاهای خالی را اشتباه پر کرده ایم...

چقدر می رویم؟ چقدر نمی رسیم؟

چقدر از ابتدا شروع می کنیم؟

دلم لک زده است برای عدم...

خموش




سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

من خیلی خوب نیستم

 

                                     

                 

 

یک روند تکراری،

یک ریتم تکراری،

یک تنهایی تکراری،

یک حرف تکراری،

یک حس تکراری،

تکرار مکرراتی تکراری!

من خسته ام، تو تنهایی.

و تنها چیزی که این وسط جدید است تنهایی توست،

و الا

همه چیز تکراریست!!

 

 

خموش




شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧

این هم برای تو ...

 

دوست عزیز!

                                     

دیدن یا ندیدن؟

شنیدن یا نشنیدن؟

زدن یا نزدن؟

عبور یا ایستادن؟

گفتن یا نگفتن؟

آری!

بحث ما از همه ی اینهاست و فراتر از اینها هم!

کف پای خود را بر روی صورت طرف گذاشتن یا نگذاشتن؟

.That is the question

خموش




یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

سردی من از تو، گرمی تو هم از آن خودت!!

 

 

اکنون که تنهایم، اکنون که زیر پاهایم دائم در حال خالی شدن است بیشتر می دانم و مبهوتم.

اکنون که نیستم، چه غریب است بودنم.

دارم اشک میریزم. نمی دانم چرا دوباره حس می کنم، می بینم و می شنوم!

چه دوران بی حسی خوشی بود با آخرین تصویر از دستی که نرم و آهسته به درون آستین می خزید تا به رویم تبر بکشد!

 

 

خموش




سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧

جنوب شرق

 

هر شب به آن سو خیره مینگرم تا خواب چشمانم را در خود فرو ببرد. تنها به این امید که تا صبح بر زخمهای گردنم بوسه بزنی ...

خموش




شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

برای تسکین خودم می نویسم، تو نخوان!!

 

 

 

 

چه سخت است بعد از مدتها بخواهی بنویسی، از تو بنویسی، از شب و روز و ثانیه هایی که بی تو تمام است، از حقیقتی که بی تو تمام می شد.

چه سخت است روزهای فرار بر سرت کوبیده شوند. روزهایی که ثانیه هایش بیش از آفرینش من و تو به درازا کشید و بیش از تولد من و تو درد آور بود ...

تو صدایت را حتی از من دریغ می کنی و من بی مهابا روحم را از پی ات روانه می کنم ... ادعایی ندارم. من تنها تلاشم اینست که از زندگی جا نمانم که نه برای من انتظار را جایز می داند نه برای تو ...

دارم نفس میکشم! می بینی؟! و سرخوش از این بدن، غرق قهقهه های جنون آمیزم مانده ام و باز هم بی مهابا روحم را از پی ات روانه می کنم و تو همچنان لجوجانه صدایت را حتی از من دریغ میکنی ...

وقتی زندگی تیغ تیزش را هر طور که می داند به هرکجای روحم می کشد و من دردی حس نمی کنم، می فهمم که برای من نیست. با امانت تو خود را می کشانم. در هر قدم هزار تنه می خورم که اگر این را بدانی هم تنها درگیر فرمول ریاضی اش میمانی. باشد! اگر تسلیم شوم چه؟ ß زندگی من چند است؟!

می بینی؟! تسلیم من هم تو را رام نخواهد کرد.زندگی من هیچ فرمول منطقی ندارد و زیر رادیکالهای سنگین تو تاب نمی آورد. من درگیر حواس مانده ام. من درگیر پاهای تو مانده ام و جایشان بر مسیر زندگی ام. نگاه خیره ی مرا باز هم بد تعبیر نکن. من تنها به دنبال پاهایت هستم نه آن همه پیچیدگی که در ذهن تو هست ...

پاهایی که آهنگشان رو به خاموشی است چنان که انگار از من می گریزی!!

پس فریاد می کشم تا ببینم که رمیده ای ...

خموش




شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

من که هیچ!

 

 

                                                            

 

برداشت اول :

تو همچنان بر روی یک پا بایست و من به آنسو تر ها خیره میشوم. شاید روزی که از درگیری لبخندم فارغ شدی به معنای آخرین نگاهم بیاندیشی ...

 

برداشت دوم‌ :

پک اول به افتخار آخرین پرش تو بر طاقچه های بالاتر، پک وسط به افتخار تمام تباهی ها وپک آخر برای اولین پله ی دنیای خاکستری ...

 

برداشت سوم :

مدتهاست به عمق فنجان قهوه ام مات می نگرم. رنگش عجب همخوانی عجیبی دارد  با من، تو و توهمات غریبت ...

 

برداشت آخر :

ضرباهنگ یک در میان میله ها جاهای خالی مغزم را پر میکند. کاش لا اقل خودت را می شناختی ...

خموش




پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧

چه بد!

 

رفتنت از آمدنت خوشایندتر بود؛

 

               

 

و من خسته از جدایی ام و دلزده از آشنایی ...

 

 

خموش




جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

حالا من بی انگشتانم چه کنم؟

 

آنقدر بر پهنه ی آجری این دیوار ناخن کشیده ام که دیگر روی نا آشنای انگشتانم را نمی شناسم ...

به آسمان نگاه می کنم ...

خدایا ... اگر چنین سرنوشتی در انتظارشان بود چرا اینقدر نحیف آفریدیشان؟!

تمام شدند!

حالا بدون آنها چگونه می توانم با یک حساب سرانگشتی تخمین بزنم که برای خراب کردن پی این دیوار چند سال باید اشک بریزم؟

خموش




سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

شرح پريشانی

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

((وحشی بافقی))

خموش




شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦

از تو برايت می نويسم ...

 

بس که دیوار دلم کوتاه است

هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می کشد و می گذرد ...

خموش




سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦

شور شيرين

 

یک نفر آمد

تبری خشک به دست داشت هنوز

چشم من

- با همه بی کسی اش -

در پی مهر تبر بود ولی

 

زد و رفت!

تنه و برگ و گل و میوه و آینده و حال

او که رفت،

کمرم خم شده بود

 

من ولی سبز شدم

ریشه در خاک فرو دارم و او

- تبری خشک به دست -

در پی ریشه ی خود

رو به سوی همه ی سبز درختان دارد.

خموش




سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦

 

 

زندگی هزار و یک چهره داره، زشتی و زیبایی، شادی و گریه، عشق و تنفر ...

یه نفر اینجا منتظر رفتنه، یه نفر اونجا منتظر اومدنه ...

یه نفر کارش اینجا رو به اتمامه و می خواد برگرده، یه نفر منتظر شروعه و می خواد بیاد ...

نی نی نازنین تا نیومدی باهات حرف دارم! نخودچی که به دنیا اومد، وقتی گذاشتنش تو بغلم عشق حقیقی به رگام تزریق شد. اما داره کم کم بزرگ می شه! درسته که من هنوزم جونمو براش می دم اما دیگه هرگز اون فرشته نخواهد بود. گاهی وقتا دروغی گریه می کنه که مثلاً من نگاش کنم ... منتظر دروغای بزرگترشم هستم ...

کوچولوی نازنین، گفتن تو از نخودچی هم کوچیکتری! دیگه چه شود!! یه فرشته کوچولوی نازک و شکستنی که قراره زودی بزرگ شه و من کلی کیف کنم اما ته دلم یه چیزی ناراحته! برای خودت ...

ناز نازکم هنوزم دیر نشده! 7 روز دیگه وقت داری تصمیمتو عوض کنی! تو یه کتاب خوندم که الان با کلی ذوق و شوق منتظزی تا بیایی و یه تغییری تو این جهان ایجاد کنی اما خاله! فدای کوچولوییت بشم من آخه! اینجا می شکننت، به هر چی که دل ببندی ازت میگیرنش، به هر چی که تکیه بدی آوار می شه رو سرت، اینجا چیزای بد یاد می گیری ... خوب فکر کن عزیزم ... اینجا نیا! خوشحال نباش! بازم می گم فکراتو بکن ...

اصلاً نی نی ؟ حرفای منو میشنوی؟

دوستت دارم ...

خموش




چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

اِهِم !!!!

 

عزممان را جزم کرده ایم دیگر ننالیم !!!

نالش بس است! برو فکر آب و نون باش که یه فایده ای داشته باشه!

همون! واقعاً تلاشم تحسین برانگیزه!!!

خلاصه! جونم براتون بگه از سوتی های خموش ! :

آخه آدم کله ی سحر ساعت ۷ صبح به آقای مدیر مدرسه که با چشمای پف کرده و موهای ژولیده جلوش سبز میشه میگه خسته نباشید؟!! خموش مموش!! حالا سوتی دادی٬ دیگه نمی خواد درستش کنی! آخه آدم بعد از این حرف سرفه میکنه بعد میگه : اِ !! منظورم اینه که صبح بخیر ؟!!! آخه این واقعاً درسته؟! حالا دیگه با این سلام کردنت برو بمیر و بی خیال خداحافظی شو!! آخه آدم همون روز ساعت ده صبح به همون آقای مدیر موقع خداحافظی میگه شبتون بخیر ؟!!!

بدین وسیله از تمامی معلمان عزیزی که دنبال کار هستن دعوت میشه منتظر اخراج سریع الوقوع من بمونن!!

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است...

یه جایی توی این شهر بزرگ٬ گذارم افتاد به یه خونه ی کوچیک و قشنگ که روی دیوارش یه تقویم نصب شده بود و روی اون تقویم یه جمله ای نوشته بود که لالم کرد : (( در چنین دوران زشتی٬ تنها اعتراض حقیقی زیبائیست ... ))

همیشه پشت ظاهر هر قضیه ای یه چیزی هست که باید خوب چشماتو باز کنی تا ببینیش ولی حتی وقتی دیدیش هم نباید مطمئن باشی که اون حقیقته ...

حقیقت اون خدائیه که درون توئه و به تو حق انتخاب میده و از انتخابت حمایت میکنه ... اشتباه یه حقیقت بشریه اما گردن کس دیگه انداختنش هرگز قابل قبول نیست ...

وقتی می خوائی از چیزی فرار کنی حتی شاید حاضر باشی خودتو توی کثافت غرق کنی اما اون نباشه ... نمی گم راه درستیه ولی خیلیا انتخابش می کنن. مهم اینه که کثافتا بهت نخشکن! که تا دیر نشده بشوریشون و از نو شروع کنی. چون تو هنوز اینجائی و ماموریتت ناتموم ...

خموش




سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

...

 

از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره ؟

خموش




چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦

زيستن

 

تن من به تنها زدن بر سرمای آب عادت دارد ٬

اما دلم به تنها ماندن او عادت نخواهد کرد ...

خموش



.: صاحبخونه :.

.: قديميا :.

.: نامه نگاري :.

 

لوگوي وبلاگ

khamoosh's weblog

 

 




ديگه پيش ما نيستن

 

اشوزرتشت

 

زن سي ساله

 

دوستاي قديمي

 

Frozen Night

 

علي سياه سابق

 

وروجک زير شيرووني

 

بچه بيکارا

 

بي معني

 

و اما آدمي چاره ساز است

 

از دهنم در رفت

 

هي فلاني زندگي شايد همين باشد

 

دانشجوي دهاتي

 

يه روز تازه

 


تعداد بازديد كننده


صاحبخونه | قديميا | نامه نگاري

Designed By: Ali Siah Sabegh